بسم الله الرحمن الرحیم
الف ... شین ..... کاف ! ...حروف مقطعه ی چشمانت ... چشم هایم .... .... عرق ِ شرم ِ چشم هایم .... چشم هایت ....
از حرف ها پُرم:
ابری که یخ زده است از برف ها...... در همین حوالی آغاز ِخرداد ِ نود و یک ...
جبهه ی نبرد ِ واژه هایم : کاغذ ِ چروک و خط خطی... ....نفس نفس ... قطره قطره ....خشکیده نفسم .... دلم کمی باران میخواهد .... گاهی از تردید و مکث های میان ِ نوشتن و ننوشتنم در اینجا ، نفسم می گیرد ... می نویسم ... پاک میکنم ... خط میزنم.. آخر سر هم پای خاکریز تو ، چه جمله ها که شهید می شوند ... اما ملالی نیست ... گاهی اوقات توفیق حرفایم در نگفتن است ...
و حالا همین چند واژه ی مانده از نبرد درونم که به بیرون گریخته اند را ، پُشتش آیت الکرسی میخوانم تا نکند واج های بی صدایم دچار پیشامد بدی بشوند برای کسی....نفسی .....!
این چند وقت که به سجده می افتادم .... در سکوتِ سجده هایم ، جمله هایم را به سانِ طفلان ، مانند میکردم و بی قاعده میگفتم " مشهد....مشهد ... مشهد میخام....! " و بعد منطق و فلسفه جوانانه ام میریخت توی سرم که چطور الان سر امتحانا ؟ اخه کی الان میره مشهد که بتونی باش بری ؟ دانشگاه هم که هیچی برنامه نداره ... خانواده هم که الان نمیرن ... پس چته ؟ .... و آخر سر زیر اون همه منطق و برهان - قانع میشدم - دعایم را نیمه رها میکردم و سر از سجده برمیداشتم و سجاده ام را با چند تای همیشگی می بستم و میگذاشتم گوشه ی کمدم .... انگار یقینم یک پایش میلنگید ... تازه دارم میفهمم به چه چیزایی که یقین نداشتم و فکر میکردم دارم .... چراکه قطعا - مرتبه ی یقین - معنایش این نیست که با حساب دوتا دوتا چارتای دنیایی تفسیر شود ....
کاش تمام قامت ِ ایمانم ، بشود یقین !
- خبرش که میرسد شک میکنم برای حضور در همایش... عنوانش " شب خاطره کاروان پیاده ی اربعین " نجف تا کربلاس .... برای تصمیم گیری ، دلم را جمع و جور میکنم و با دلهره زخم هایش را نگاهی میاندازم .... با اضطراب و لکنت ...به ...به دلم می گویم ..می گویم : " باشه ... می برمت ! " .... به - بیقرار - خبر میدهم و نمیدانم چرا به او ... شاید ...... نه نمیدانم !
- از صبح میروم کتابخانه ، می نشینم روی میزی که خوب اشراف داشته باشم به ساعت دیواری ! ... تا عقربه حوالی ساعت ۵ ، مستقر شود ! ... اصلا آرام و قرار ندارم .... تمام چک نویس های درس ترمودینامیکم بجای فرمول های درهمش ، ناخودآگاه پُر میشود از نقاشی های سربند یا حسین ...طرح های حرم .... شمع .... پر میشود از شعر .....
- گوشی ام روی میز میلرزد ... روشن میشود .... قلبم هم میلرزد اما نمیدانم چرا ... پیام را که باز میکنم در جا خشکم میزند ...آ نقدر شوکه میشوم و گیج که نتوانستم کلمه های ساده اش را بفهمم ! ..دوباره میخوانم : " پنجشنبه مشهد میریم ، میای ؟ " ....................................

(فقط عکسش را گذاشتم تا این چند روز تا سفر، دلم با دیدنش آرام بگیرد .... شاید دل تو هم ... )
لبخند های از روی مهربانیِ گاه و بیگاهت را می بینم وقتی که باران ، " آه " می کشد بر شیشه ی قلبم ...... میدانی که از کِی قلبم شیشه ای شده ؟ نه ؟ ..... .امان...امان از لبخند های تو و گریه های من .... امان ...
مشهد ... همان خراسان را میگویم ! ... همون اسمه ! همون جای قبلی ... اما این بار برایم به غایت یک دل ، جنس سفرش فرق میکند.... به همان میزان که فاطمیه ی امسال .... لحظه لحظه محرم امسال ... و یا حتی کمیل های هر هفته بعد کربلا برایم فرق کرده ....
و این یعنی برکت ثانیه ها .... دم به دم جا بمانی میان لحظه هایت ... دم به دم زمین بیافتی ...دم به دم کسی دستت را گرم بگیرد .... دم به دم .... دم به دم ..... و انقدر لحظه ها برایت کِش بیاید که زندگی َت بوی همه ی خوبی ها را بگیرد ... برکت یعنی اینکه راحت نگذری از روزی های خاص ِ تقویمت ... و همچون یک طفل بازیگوش به سر سوزنی عشق را انگشت بزنی و بچشی .... بعد مزه اش بماند تهِ زبانت ... همین کافیست برای جنون ِ دَم به دَم ! برای انکه دَم بگیری.......... حالا دیگر همه اطرافیانت که نچشیده اند تو را نخواهند فهمید و متهم میشوی ! ... آرام باش ! آرام ....
نمیدانم به حساب دنیا و تقویم ِشمسی چقدر میشود که نرفته ام مشهد .... حداقل از تاریخ آغاز بلاگ نرفته ام که مشهد نوشتی نداشته ام ! اما قصه رفتن یا نرفتن نیست ...قصه طول زمان نیست ... .. قصه همان شبی است که براتِ کربلا را از سمت و سوی خراسان ،ریختند در کاسه گِلی ام ... و از قبل کربلا تشنه َش شدم ...تشنه مشهد ..... ...من رفتم کربلا و نرفتم مشهد ..... به هر دری زدم نشد برم ! ...
امسال ... میخواهم با قامت چادر "م" وارد صحن و سرایش بشوم ... نمیدانم میتوانم حواسم را پرت کبوترهایش کنم تا کمتر خجالت بکشم یا نه ..... میتوانم طاقت بیاورم یا نه ....
برایم خاص است ..... خاص....نمی دانم چرا اضطراب و اشتیاق روزهای قبل از سفر کربلا را دارم ..... حالا میفهمم برکت یعنی چی .... اینکه مقدساتت برایت - هیچ وقت - عادت نشود .... تکراری نشود .... چادرت .... مشهدت ..نمازت.. برایت عادت نشود ... اینکه با هر بار حس جنون ، دلت را به بازی بگیرد .... ....
دارم میروم مشهد ! مشهد را میشناسی ؟ .... مشهد ... مشهد ....نه همان مشهد همیشگی ! نه ! از همین الان همه ی حرف هایم را یادم رفته .... همه حرف هایم را که طومار کرده بودم برای عرض تشکر رسمی ! برای ترتیب یک پابوسیه آبرومندانه ...... !
آقا سلام !
فقط خاستم بگم خیلی وقته ....دلم لک زده بود برای سلام دادن رو به گنبدتون...بدون هیچ فاصله ای !

دلم لک زده برای های و هوی زائرانت ....برای ....برای شما دلم تنگه آقا !
راستی آقا آنجا آمدم دیگر از آن لبخند ها نزنیدها ... آخر همان لبخند ارباب بود که مر ابه این روز انداخته .... شما دیگر ........ ........................دست به سر میکنم ثانیه ها را مجال ِ انتظارم نیست ... همین یکی دو روز را هم نمیتوانم تاب بیاورم ... خیلی مشتاقم اما لابلای اشتیاق ِ بی حدم ، بی اندازه مُضطرم ...
چند پستی زده بودم درباره انتظار مشهدم (+) و ... اما من همان روز تولدم رفتم زیارت ......باز از روی کرم ، هدیه سالروز تولدم را روانه ام کردی ؟ من که گفتم شب ِ جمعه ای بود در کربلا .... آن هم که از شما بود ! ...
دلم آب شد ..... دلم آب شد ..... دلم .... دلم ....با همین پرچم سیاهت آب شد ....
خیلی وقته منتظرم .... خیلی وقته ........
- ساعت پنج عصر ، دانشگاه تهران، همایش " شب خاطره پیاروی اربعین" ، سمت راستم راحمه ، سمت چپم فاطمه .... سالن تاریک ِ تاریک است ... فقط چشمایت روی پرده روشن است به پاهای برهنه ..... قدم به قدم ....چقد کیف می دهد هر قدم که برمیداری میدانی یک قدم به حسینت ع نزدیک تر شده ای... و چقد حسرت دارد ما این همه قدم برمیداریم ... و فقط چرخ میزنیم ..چرخ میزنیم دور ِ خودمان .... قدم به قدم ِشان را به نظاه نشستیم ..... و تا وقتی که رسیدند و گنبدها روشن شد ... انگار ما رسیدیم .... عجب شوری بود ....عجب هروله ای ... عجب بی قراری هایی ... و چقدر قشنگ گفت حاج حسین یکتا : " فقط توی اربعینه که دلت یکمی اروم میگیره از دیدن کربلا .... که هیشکی آروم وارد حرم نمیشه ... کسی نمی تونه آروم وارد شه .... اینجوریه که دلت ... دلت ..... آه ... "
- راحمه ... چهل روز دیگر ... زائر پیاده .... فقط یادت نرود قرار بود باهم باشیم .باهم قدم به قدم برداریم بگیم یاعلی ع ..بگیم یا حسین ع ..... اما .... دیدی هنوز قدم برداشتن رو بلد نیستم .... نوشتم یادت نرود .... من رو ...بیقرارو ....... اونجا قدم به قدم .....
- دیوانه شو ....... عاقل بودن خیلی تکراریه ...... خیلی ............................
- باز بیا منو ببر...به گنبدی که بی کبوتر است.... یا پُـر از کبـوتــران بــی پر استـــــــــــــــــ ........
- همیشه از حرمت ، بوی سیب می آید صدای بال ملائک ، عجیب می آید!
سلام! ضامن آهو ، دل شکسته من به پای بوس نگاهت ، غریب می آید
- قال الله : کنلیاکنلکَ [ تو مال من باش؛ منم مال تو میشم ] ... ریحانه برای تو خدا ... .. ..
- خدایا به من بفهمان بی توچه میشوم .... اما ... اما نشانم نده .....
- دلم میخاد با تمام وجودم کلامم رو با سلام به اون کسی تموم کنم که خیلی زحمتمو کشیده ..خیلی .....
باهم زمزمه کنیم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام ........
- اگر هوای مشهد دارید این کلیپ رو ببینید - - اینجا کلیک کنید -- و - اینجا -
بعد نوشت :
- نمیدانم در شب لیله الرغائب پارسال که با دانشگاه رفته بودیم قم - کاشان ، چه شد که تمام برکت را بر رخساره امسالم پهن کردند....شاید یکی از آرزوهایم ....... رجب ...رجب ....
میشنوی انگار کسی میگوید " این الرجبیون ؟ " ... رجب ... امام رضا ع ... رجب ....شهادت امام نقی ع .....من ..من.... حرم امام رضا ع ... آخ .... رجب ...رجب ..... رجب ..........................................
بسم الله الرحمن الرحیم
سفر ِ جهادی ، میتواند معنوی نباشد !!
گفتیم هر کسی را نیتی ست مِن باب ِ لبیک به سفر های جهادی .... اما نا گفته نماند که نفس ِ عیان ما خارج از هرگونه امور معنوی ، هنوز هم درگیر ِ ماکولات ِ پای سفره های یکبار مصرفِ جهادیست ! ... خداوند اجرمان دهد به مقداری قلیل !!
هوا گرم است ! .... ....به گمانم باید این لفظ ِ گرم بودن را بیش از این ، درهم شکافت ...
آفتاب ِ داغ ، از همان صبح به شکل غریبی در رأس ِ آسمان جاخوش می کند و نشانه می رود بر فرق ِ رئوس طفلان روستایی و البته خادمانِشان ، که ما باشیم ! ... هرچه باشد اینجا کرمان است .... جایی قریب به بندرعباس ! آفتاب سر ِسازش ندارد با اَعمال فی سبیل الله گونه ی ما .... می تابد و می تابد ... نمیدانم شاید این حوالی خورشید نمیخندد ... !
آب .. آب ... گفتم آب ؟ ...آره همون آب ..... به روستای مورد نظر که می رسیم ، مسئول تدارکات یک بطری آب ِنه چندان تگرگی (!) را روانه ی یدیمان می کنند ..
کلاس شروع میشود ...خادم ِ - گروه کودک - که باشی ، قبل از قبول رَحمت ِ پذیرش این کلاس ، باید یک واحد تئوری و سه واحد عملی درس " چگونه از حنجره ِمان کار بکشیم ؟ " را پاس کرده باشی ... گرنه قطعا دچار مشکل خواهی شد و چه بسا تارهای صوتیت را هم درین ره از دست بدهی !

شروع میکنم به چشمان بچه ها خیره شدن و سخن راندن را ! ... هوا خشک است ... جنبش و جوش بچه ها و ایضا دنبال کردنشان توسط مربی ها، در امر کلاس داری امریست عادی (!).... ذرات گرد و غبارمعلق در هوا به وفور یافت میشود ... در این هوای داغ ، خشک و پُر از ذرات معلق نا آشنا ، آب به شدت میچسبد ... آب ..آب.... گفتم آب ؟ آره همون آب ....
به دنبال شیشه ی مذکوره آب ، اهدایی از سوی مقامات اردو ، گام برمیداریم ...یافت نمیشود ... از بچه ها که جویا میشوم ، بطری خالی اش را برایم نشانه میگیرند که توسط خودشان تا آخرین قطره را سر کشیده اند ... و من .... من .... دست میگذارم روی گلویم ! و آرام زمزمه میکنم : " قوی باش حنجره !! " ...
***
می رسیم محل ِ اسکان ... سفره ی طویلی پهن است ، ظرف های کوچک " ماست و خیار "کنارِ غذاها ، به شدت دلم را آب میاندازد ... و خداوند را شاکر میشوم که تا دقایق دیگر آن ها را در حدِ کمال ، نوش جان خواهم کرد ! امروز قریب به سی نفر از دختران ِجوان روستایی ناهار مهمانِ ما هستند ، غذاها را که می شماریم می بینیم تعدادشان کم است برای ما + آنها ! ... بچه های خادمان جمع می شویم در اتاق و قرار می گذاریم که جوری مطرح کنیم که ما غذاها را دونفر یکی میخوریم ... با لبخندی روانه میشویم به جمع دختران روستایی ، که در نهایت استیصال می بینیم همه شروع کرده اند به غذا خوردن ... ناخودآگاه دستم را میگذارم روی دیوار و تکیه میدهم به آن و ایضا آهی عمیق میکشم از این احساس ِ گرسنگی دنیایی !... با صوتی حزین میگویم بی سیم بزنید شاید در آشپزخانه غذایی مانده باشد ، جوابی روانه میشود که به جز دیگ های نشسته چیزی اینور یافت نمی شود ... و ما گشنه اندر گشنه در اتاق ها خودمان را سرگرم می کنیم که آنها متوجه نشوند غذا کم بوده و به خادمان نرسیده ...

تازه میفهمم چقدر یک "ماست و خیار " نفس مرا، ناجوانمردانه به بازی گرفته بود ... که تماما دقایقی از لحظات ناب ِ جهادی ام را صرف فکر کردن به آن ماست و خیار ها نموده بودم ... امان از امور دنیوی !! ...
پس از یک روز طاقت فرسا از سر گشنگی و نبود ِ ماکولاتی برای خوردن ، والبته مملوء از عشق ، شور و شعف میان طفلان هوتبان ، رویت رخساره ی سفره ی منسوب به شام را شدید خواهان بودیم ... دلمان برای انواع برنج های شفته و شفته جات تنگ شده بود و هر وعده منتظر بودیم تا شفته ای را نوش جان کنیم ،... اما باز بخت یاری ِمان ننمود و غذایی شگفت انگیز روبروی چشم هایمان قد عَلم کرد ...آری چیزی نبود جز کشک بادمجان ! آن هم به مقداری بس قلیل و ضعیف ! همان ماکولی را که در پایتخت ، در جوارِ مادر گرام ، لب نمیزدم و نسبت به ساحت غذا ،اظهار بی علاقگی میکردم... اما ... اما ..... از سر گشنگی دو سه قاشقی را به کام گرفتم تا بدین منوال شبی را در آروزی شفته ، سر بر بالین بگذارم ...

- خواستیم بگوییم ... ما غذاهای شیک هم داشتیم ... آن هم با تزیینات وافر !

برکت یعنی اینکه تو با چند لقمه نان و چند تکه تن ماهی یا هندوانه و.... به عنوان یک وعده غذایی ، آنقدر انرژی بگیری که بتوانی چندین ساعت سراپا خُدامی کنی .... و ایضا شور و شادی ات آنقدر اوج بگیرد که قشنگترین لحظات زندگی ات را با رفقایت - بهترین رفقایت - تجربه کنی ... ...

برکت یعنی آنکه به هیچ عنوان کم نیاوری و خُلقت حتی برای لحظه ای هم تنگ نشود ! نبود ِبرکت یعنی آن چیزی که اگر در همین پایتخت ، وقتی گم شدیم در ترافیک ماشینها و گیر کردیم در بزرگراه چمران ، حواسمان را پرت میکند ... و هرچه جلویمان بگذارند و هرچقدر نعمت داشته باشیم باز نبینیمش ... و شاکی باشیم و لذت نبریم از بیشترین ها ...
اما آنجا ... از کمترین ها ، ما عشق را استخراج میکنیم و با شیطنت بر رخسار ِ یکدیگر نشانه میگیرمش !
میدانم شاید تمثیل دوریست ...اما برای ذهن کوچک ِ من ، کارساز بود ! ... تمثیل ماه مبارک رمضان ، که گویی فرصتی است برای قدر دانستن ! ... فرصتی است برای فکر کردن به آنان که گاهی گرسنه میخوابند ... اما تا ماه مبارک تمام میشود و روزی چند از ان میگذرد باز میشویم همان انسان ِفراموشکار !
" سفر جهادی" نیز فرصت ِ طلایی ایست برای قدر دانستن هر آنچه که در شهر داریم .... کاش باز بعد از رجعت ، یادمان نرود ... به قول ِ یکی از بزرگوارانم که گفتند : " جهادی درهای گشوده رحمتِ الهیست ، همیشه این درها باز نیستند ، تا میتوانید از آن استفاده کنید ... "
برای همین است که به مدد ِ هر چیزی که شده شاید همین خاطره پوچ ِ ساده ، میخواهم گاهی یادمان نرود ، ..یادمان نرود ....
- از همین خطه ی جغرافیایی ، صمیمانه تبریک و تهنیت میگم ، سالروز تولد " شکوفه " دوست خاص ، عزیز ، و کتاب خوانم را ، که تولدش مقارن شد با میلاد بانوی دو عالم !
- اللهم ارزقنا " جهادی " به کررات و مررات ! .... ایضا مشهد !! ..... یه نگاه فقط آقا جونم ! نمیشه ؟
- چون نسیمی طلب گنج بقا کن به یقین / شاه و درویش در این منزل ویرانه یکی است
- كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق / آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق
بسم الله الرحمن الرحیم
جان ِ شب را نفس میکشم .... میدانی گاهی اوقات شب ها برایم میشوند مَجالی برای تماشا...... دلم میرود ...دلم میرود برای آنچه که از روبروی چشم هایم میگذرد ...
شب ها ، من دست هایم قفل ِضریح است ... انگشتانم فرو میرود در شبکه های نقره ای ... حوالی ضریح را خلوت می بینم و می نشینم بلند بلند برایش حرف میزنم ...برایش دَرد میگویم .... برایش لذت ...عشق ..... حتی برایش گریه هم می گویم ....
روی واژه هایم دست میکشم و غبارشان را فوت میکنم ، بعد یک به یک واژه هایم را می بوسم و از بالا میریزم درون ِضریح .... حتی خوب نگاه ِشان میکنم که کجا می افتند ...
شب ها ، من این حوالی پرسه میزنم ، گاهی زیر بالِشـَم چیزی میگذارم ..گاهی لب هایم را عاریت میدهم تا مدام یک ، چند هجا را بالا و پایین کند ...
به خودِ خودم که برمی گردم ، آنقدر تردید و دوراهی روبه رویم قد علم میکند که به ناگاه روی زانوهایم میافتم... نمیدانم چرا هر وقت روی زانوهایم که میافتم ذهنم مرا میبرد....میبرد .... همان نقطه از بین الحرمین که مرا انداخت روی زمین ... همان لحظه ای که زانوهایم شدند تکیه گاه ِ قامت ِخسته ام... .... افتادم و من.....من... من بَد شکستم ! ...
هیچ وقت اهل این دست واژه ها نبودم ، این جور نوشتن ها .. کسانی که مرا میشناسند بهتر مرا میفهمند ! ... نمیدانم ... شاید مریض شده ام ... اما هنوز که هنوز شش هایم یک هوا را در خود محبوس نگاه داشته ... هوای حسین ... هوای حرم .... نمیدانم ! شاید مریض شده ام که اساس ِ زندگی کردنم ، تمام آنچه که روی ویترنش چیده بودم ، تغییر کرده.... من این نبودم ! ..... نمیدانم باید خوب شوم یا بد ... حالم را نمیفهمم !
شب ها ، پرسه میزنم .... تماشای سوختن ِ دل ها و دلهای سوخته - دست خودم نیست اما - حسابی حواسم را پرت میکنند ، تا دلم آب میشود برای حال ِ خوش ِ آنها ، سریع خودم را گم میکنم زیر پتو .....حواسم را پرت میکنم به قل هوالله احد خواندن .... چشم هایم را میبندم و میگویم خوب بخوابی......
باور کن خدا ! من تاب َش را ندارم .... اینکه شب ها من دستانم را در درگاهت ببینم که میلرزد .... اینکه تمنایت را میکند و میلرزد .. تاب َش را ندارم مادامی که چشم هایم را که میچرخانم ، دل های خاک خورده را می بینم که عاشقانه آمده اند برای سجود ............و من... من هنوز درگیر ِ دست های لرزانمم که رو به آسمانت ، درجا میزند .... آسمان ....
کاش روی خاک بیافتم ... کاش .... ..... کاش ............................ میترسم خسته شوم ! ... از نابلدی ام خسته شوم .... خدا باور کن دست های لرزانم گاهی اوقات ،شب هایم را از من میگیرد ..... آسمان نه ..خاکت را میخواهم ! ...ابرها و بارانش را نه .... خاک های نمناکت را میخواهم .....
خدا.....
چقدر دلم میخواهد ، مثل ِ همان خوش بوترین روزهایم کنار " شائق " ، پشت همان خانه ی مُراد ، روی همان رمل های هوتبانی ، با همان دل های زلال بچه ها ، با همان اشک های بهشتی ِشان ، باهم باز بخونیم :
آهای خدای مهربون ....تنگه دلامون ...
برای صاحب َالزمون تنگه دلامون ..... برای یار ِ مهربون تنگه دلامون .....
برای بین الحرمین ...برای بوی کربلا ... برای سوز سینه ها تنگه دلامون ....

در میان هق هق بچه ها بودن هم ، عالمی دارد .... وقتی که دیگر صدای خودت را هم به زحمت بشنوی ... حتما خودت که میدانی کودکانه گریه میکنند و پر سر و صدا ....
نمیدانم چرا همیشه که می نشینم به تسبیح کردن واژه هایم روی نخ ، چندتا از آن دانه های مرغوب تــُربتی َش ، به جهادی میرسد .... انگار واژه هایم از لحظه های نابِ جهادی مدد میگیرند ، همیشه ! ...
- گلایه نکنید اگر هنوز دست نکشیده ام از واژه های اینچُنینی ... و هنوز نتوانسته ام بنویسم از خاطرات ِ خوش ِ باهم بودن در روزهای جهادی .... از همان خاطرات ِ پر شور وشعف ... مینویسم انشالله ....
- راستی ، کعبه ها دلشان کجاست ؟
-. اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد/ باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
- کاش هر وقت ، انگشتانم میرود لای برگه های کتاب ِ حضرت ِحافظ ، همیشه و همیشه این بیت برایم بیآید " یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، غـَم مخور ...... " کاش .....
بعد نوشت :
- زهرا خ ، راست می گوید .... نقطه ضعفِ چشم ها و احساسات ِ ما شده چند هجای ساده ی" کربُ و بلا " .............
بسم الله الرحمن الرحیم
کبریت هجوم میبرد برای ساییده شدن.... دو شمع ، جان میگیرند . ...
پَر میزنم امشب .. مثل ِهمان کبوتر سفیدی که هر روز به یک ساعت ِ مُقرَر کنار پنجره ی اتاقم مینشیند ...همانی که من هر روز برایش دانه میریزم .... همانی که دیروز جوجه اش ، پرید... رسیده بودم کنار پنجره ... نگرانش بودم که نکند افتاده باشد .. اما رفته بود پنجره ی بالایی ... پریده بود ... پر کشیده بود ! اوج گرفته بود ...
پَرمیزنم امشب ... پَر پَر .....
اما...اما بال هایم بیشتر ، خاکی میشود تا آنکه بوی آسمان بگیرد ...
در تقویم آخرت نمیدانم اما به حساب ِ دنیا تا چند ساعت ِ دیگر ، خط سفید ِممتد ِ یک جاده را باید انتخاب کنم ... اما نگرانم ! ..از زمین خوردن هراس دارم ... یادم باشد قبل از حرکت برای خودم یک بقل گل بچینم ... باید در تمام طول مسیر ،گم شوم در رایحه اش تا یادم نرود ..... یادم نرود .... !

نمیدانم آب شدن شمع های پارافینی روی کیک (!) ، کافیست برای اینکه بگویم تمام شد ! ...
شعله های نشسته بر شمع ، عجیب سوسو میکنند امشب ... عجیب انعکاسشان را روی مردمک های چشم هایم حس میکنم .... خیره شده ام بر قامت شمع ... اشک میریزد و میسوزد ... نمیدانم امشب ، ماتم شمع های شام غریبان را یا عزای شمع های تک و توک کز کرده در گوشه و کنار امامزاده را تصور کنم تا بلکه دلم آرام بگیرد .... نمیدانم !
آخَر دلمان گوشه ای دنج از حرم ِخراسانت را میخواست که ................. هیچ ! چَشم میبندیم و باز زمزمه میکنیم :
" السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع "
" زانوهایم را بغل گرفته ام ...سرم را به دیوار ِ حرم ، رو به گنبد تو ،تکیه می دهم و حرفهایم را برایت حرف به حرف گریه می کنم ! دیدی آقا گفته بودم بین من و مادر چیزهایی هست ... همیشه بین بهترینهای عمرم و مادر ارتباطی هست ...
ببینم تو هم شنیدی ؟ انگار کسی همین لحظه زمزمه کرد " حسین مصباح الهدی سفینه نجاه " ....
من عاشق رقص این پرچمم ، تو هم این را خوب می دانی ، همین است که هر وقت ، رد ِنگاهم به گنبد می افتد پرچمت را برایم تکان می دهی، آن هم از آن تکان های سحرامیز، آرام ... !!
آن وقت دل من هم با ناز ِ پرچمت، تاب می خورد، تاب می خورد، تاب می خورد... من عاشق این تاب خوردن ِدل َم... دلم تاب می خورد و من هر لحظه ..گویی به گمان ِ خودم ، عاشق تر میشوم !
من عاشق اذن دخول خواندنم، من عاشق سلام دادنم، آن هم از آن سلام های پُر بُغض، آن هم از آن سلامهایی که به غایت یک دل ، برایت حرف آورده باشد، دریا دریا برایت دلتنگی آورده باشد... اما نمیدانم چرا همان دَم که در آغوش صحن و سرایت گم میشوم ، انگار تمام وجودم و جمله هایم در سکوت غرق میشود .. انگار همه اش را خوانده ای و از روی دلم جمعش کرده باشی ... انگار فقط میخواهی آرام نگاهت کنم بی آنکه دلم اضطراب ِ سخن با تو را داشته باشد ... "
راستی زیارتِ از چند فرسخی ام را میپذیری ؟؟ یعنی زیارتم قبول است ؟
باور کن دست ِ من نبود که بی بلیط ِ اذنت ، وارد هندسه ی عشقت شدم .. من که گفتم ما از آنهایش نیستیم که آنقدر بایستیم روبروی در های حرمت و چشم بدوزیم تا قلبمان اذن دهد .. تا الهاممان شود که داخل شو.... ما تا دلمان میگیرد به سان ِکودکان اذن نامه ی دنیایی و کاغذی را دستمان می گیریم و میخوانیمش و وارد می شویم ... تا دلمان میگیرد متوسل قلم میشویم و برای " بشر ابن الآدم "، آنچه را که نباید ، مینویسیم ... ! تو بر ما ببخش این وارد شدن های نابجا را ... ما دوستت داریم !
در ابعاد اتاقم ، زیر این هوای پراز دی اکسید شهر پایتخت ، جا دادن آن همه صحن و سرا ، آن همه زائر .. آن همه صدا ...آن همه کبوتر هم عالمی دارد ...
شمع ها هنوز روشن اند ، باید فوتشان کنم زودتر .... اگر بمیرند ... نه ! ... فوتشان خواهم کرد ...
پَر پَر میزنم با آنکه خیلی سنگینم... بدان آنقدر پر میزنم تا انحنای گنبدت را برای فرود و نشستن رویش ، احساس کنم ... آخر مگر نه اینکه خودش گفته : " لاتقنطوا من رحمه الله .... "

یارب انت القادر علی کل شیء
انا عبدک الذی یعترف لک بالعبودیه
انا عجز محض
انا ضعف محض
انا جهل محض
انا فقر محض
انت یارب انت الغنی انت العالم انت القادر
انت المحیط بکل شیء
انت الکریم انت الرحیم
و قد ابتلیتنی بمبتلیتنی
و اختبرتنی بمختبرتنی
یارب اعنی علی مبتلیتنی
یارب انصرنی
علی شهوتی علی غضبی علی انفعالی علی رغباتی..............
- آنقدر امشب با خودم کلنجار رفتم ،برای تصمیم به گذاشتن این پست ، که آخر سر ، سردرگم و مستاصل دلم را سپردم به آیه های مبین ِ " قرآن ِ حی "... تا مطمئن شوم در صحت تصمیمم.... قرآن آرامم کرد ... قلبم ... الهی شکر .
- کاش عمرمان در مسیری هزینه شود که سراسر بوی عشق بدهد ... برای لحظات همدیگر دعا کنیم تا زودتر معطر شوند به بوی عشق ................... ! دعا کنیم ...
- فردا شب ٍ جمعه چهاردهم .... میگویند سال های پیش ، درچٌنین روزی متولد شده ام ! ... اما من دقیقترش را میدانم شب جمعه ای بود در کربلا .... اینگونه تاریخ بزنید در شناسنامه ام ..... هوای حسین ... هوای حرم ... هوای شب جمعه زد ب ٍ سرم ....

بسم الله الرحمن الرحیم
از وقتی چفیه ی کربلا ، شده سجاده ی اوقات ِ خوش ِ نمازم ......از وقتی تسبیحم ، شده تربت ح س ی ن ، از وقتی سربند ِ " یا اباعبدالله الحسین ع " ، همان سربندی که آنجا به نشانِ - کاروان عاشقان - را به چادرهایمان سنجاق میکردیم ، در نماز ، روبروی قنوت ِ چشم هایم هست ، از وقتی که پارچه سبز حرم حسین ع و آن تکه پارچه قرمزِحرم ِقمربنی هاشم ع ، نشسته اند کنار مهر ِ نمازم ..... از همان موقع که همه ی آنها روی سجاده ام جمع شدند ، سجده هایم دیگر بوی کربلا میدهد .... حتی وقتی که چشم هایم ، اهل و درگیرِ پایتخت شده باشد ... حتی وقتی چشم هایم هجوم ِ دست ها را به شش گوشه فراموش کند ... به یکباره ابعاد سجاده ام مرا می برد .... می برد در شلوغی های زیر قبه .. گفتم قبه .............آخ ! ... قبه ی حرم اربابم ح س ی ن ....
و حالا این سجاده ام رسیده به تربت ِ " هوتبان " ... روی حصیر ِ همیشگی روستا ... ...

از درد تا مرهم .....از شوق تا نفس...
از خواب تا هوش ....
از بغض تا باران....
از مرگ تا رهایی...
از یک تا دو !
از من تا او....
تا ما..........
آنقدر مخیله ام پُر است از کلام های داغ ! آنقدر دفترچه ذهنی ام سیاه شده با لحظات ناب ِ جهادی ... آنقدر دلتنگم ..دلتنگ ِ لحظات ورود به بین الحرمین ... دلتنگ ِ حرم عباس ع ...دلتنگ ِ بقیع .... دلتنگ ِ سکوت حرم امیرالمومنین ع .... دلتنگ جنوب شرقی مسجد گوهرشاد رو به گنبد علی بن موسی الرضا ع ...آنچنان که فقط دلم میخواهد بی ملاحظه واژه هایم را بریزم بر صحنِ اینجا ....آخر نمیدانم چرا احساس میکنم این داغ بودن ها، فقط با نوشتن آرام میشود ... مشتاقم تا بنویسم ... ....اما احساس میکنم باید یک مدت – نمیدانم چقدر - با خودم خلوت کنم .... حالا که نوشته هایم را دیگر خودم ، صاحب نیستم ...حالا که شده ام راوی ! حالا که با نیت مینویسم ... حالا که شده ام روایت کننده لحظات ِ خوش ِ روی زمین .... به خلوت نیاز دارم ...... سکون وسکوت میخواهم تا هر وقت یقین پیدا کردم دست نوشته هایم ، فایده دارد و او میخواهد ... ...برگردم تا باز بنویسم .... شاید خیلی زود ...شایدم .....
فک نمی کردم در هجوم خاطرات جهادی نوروز، در قعر این قیل وقال های درونی ام ،در میان ِ تمام دقایق ِ پیچ در پیچ حیاتم و این ویترین ِ کذایی .... ننوشتن را در این مقطع ، ترجیح دهم ... اگر صلاح بر نوشتن بود برمیگردم ... انشالله .
کاش همیشه و هنوز
شب عشاق را
سپیده دمی در کار نبود ...
-کاش یکی از گوشه های دنج ِ حرم خراسان ، نصیبم میشد برای این لحظاتِ خیسم ...
-منو از نظرات ، عقاید ،جمله ها و راهنمایی هاتون دراین دوراهی ، بی نصیب نزارید ....حتی از خوانندگان خاموش و گمنامی که اینجا حضور داشتند اینو میخوام...کمکم کنید ! ...
دعام کنید
یا زهرا س
بعد نوشت ( درد نوشت ) :
با زهرا در تاکسی نشسته ایم ، ترافیک است و نزدیک غروب ...حرف هایمان بی مقدمه از ایوان طلای نجف مَدَد میگیرد ... زهرا از نجف میگوید ... اینکه فقط میخواهد این روزهایش را آنجا باشد ...دلم تنگ میشود ... کلاممان میرسد به سفر پیش ِ روی کربلای گروه جهادی ِ مان ... آخ ... دلم تنگ ِ تنگ میشود .... حرف میزنیم اما بازم میرسیم به نجف ... غروب است ... حالا چشم هایم ، یادِ گلدسته های زمین گیر ِ نجف می افتد ... گوشیَ م زنگ میخورد ، به زهرا میگویم شماره را نمیشناسم .. با تردید ، گوشی را برمیدارم ...
- بله !! ... بفرمایید .. الو ... الو .... بفرمایید ...
- خانم ِ ...
- بله خودم هستم ... ! بفرمایید ... شما ؟
- از حج و زیارت دانشجویی تماس میگیرم ، خانم شما اسمتون دراومده ... تا فردا حتما گذرنامه رو بفرستید .. و..
- بلــــــه !؟ ببخشید آقا ؟ شما مطمئن هستید من ؟ ینی قطعیه ؟ ینی دوباره قرعه کشی ندارن ؟ ینی .. ؟
- بله خانم .. هشتم تیر حرکته ، برای نیمه شعبانم اونجاییم .... از نجف تا کربلا هم " پیاده " میریم ... برای اطلاعات بیشترم با ...
- آقا ... یادداشت میکنم بفرمایید ... آخه من ... آقا ... ( جانـَم ، درد می گیرد ... )
- فقط مدارکتون رو تا فردا بفرستید ....خدانـگهـدارتون .
- خـُدا حا فـ ــظ ...
..... و صدای بوق ِ ممتد ِ پشت ِ خط تلفن که میپیچد بین ِ بوق های ممتد ِ ترافیک ِ شهر ....
خواستم این چند لحظه ام را در " ویترین ِحیاتم " داشته باشم .... لحظه هایی که ...
هیچ ... همین .
غروب ِ سه شنبه 29 فروردین سال یکهزار و سیصد و نود و یک